السيد الطباطبائي
236
نقدهاى علامه طباطبائى بر علامه مجلسى ( حواشى بر بحار الانوار ) ( فارسى )
اما آن چه بنده از قرآن و احاديث ، فهميده ام و در نوشته هاى ديگر از جمله « تبيين جهان و انسان » توضيح داده ام ، اصل مشكل در اين است كه انسان نوعى از انواع حيوان ، شمرده مىشود . قاعد « هر جاندار در جهتى تكامل دركى ، يافته است » دربار انواع مختلف حيوان ، درست است . اما به دليل همان پديده هاى اجتماعى كه منحصراً در زيست انسانى هست ، بايد اين قاعده را به انسان شمول نداد . اين شمول دادن شبيه اين است كه گفته شود : گياه به تغذيه و اكسيژن نيازمند است حيوان نيز به آن دو نيازمند است و برخى گياهان حس و احساس هم دارند ، پس حيوان نوعى از گياه است و فرق شان فقط در چگونگى تكامل است . حتى اين سخن براى كسى كه در « پيدايش موجود ذى حيات » كار مىكند ، در اصل يك سخن درستى هم هست . اما بحث در اين نقطه مشترك نيست ، بحث در فرق اساسى ميان گياه و حيوان است . دربار انسان نيز موضوع بحث ، مشتركات انسان و حيوان نيست ، بل اساسى ترين فرق ميان انسان و حيوان است . اصل چيزى بنام حيات و روح را نمى توان انكار كرد گرچه علم به شناخت آن دسترسى ندارد و نخواهد داشت . زيرا كار علم شناسائى علت ها و معلول ها است . در حالى كه ( همانطور كه پيش تر اشاره شد ) اساساً روح بر اساس قانون علّت و معلول به وجود نيامده و از كارهاى « امرى » خدا است . روح از موضوع علم خارج است . و علم هر چه پيشرفت كند به شناخت روح نايل نخواهد شد . گياه يك روح دارد بنام روح نباتى . حيوان دو روح دارد بنام روح نباتى و روح غريزى . انسان سه روح دارد : روح نباتى ، غريزى و فطرت . گياه حيات دارد و در مواردى از نوعى حس و احساس نيز بر خوردار است . حيوان علاوه بر آن ، روح غريزه را نيز دارد كه عامل انتقال در مكان ، شهوت ، غضب و . . . است . انسان همان